دالان بهشت ( قسمت هشتم )

صدای شاد و شنگول امیر از پایین آمد که سر به سر مادر می گذاشت. یعنی محمد هم برگشته بود؟! مغزم کار نمی کرد. بلاتکلیف و منتظر، با حوله لب تخت نشستم. صدای امیر که آواز خوان از پله ها بالا می آمد، نزدیک می شد.....
ادامه نوشته

دالان بهشت ( قسمت هفتم )

همان شب محمد گفت: از این جمعه به بعد با هم می ریم کوه.و سه روز بعد بالاخره با اکراه و بی میلی برای اولین بار، همره امیر و محمد به کوه رفتم. ساعت پنج صبح بود که محمد با هزار زحمت بیدارم کرد. ...
ادامه نوشته

دالان بهشت ( قسمت ششم )

روز چهارم بود. خسته و بی حوصله از مدرسه برگشتم. موقع اذان ظهر بود و من که فکر می کردم باید تا فردا عصر که جمعه بود و محمد برمی گشت صبر کنم، دلتنگ و کج خلق وارد حیاط شدم. .....
ادامه نوشته

دالان بهشت ( قسمت پنجم )

فردای آن روز ،وقتی زری با آب و تاب از مهمانی روز قبل می گفت، ته دلم اصلا حس نکردم که دلم از نرفتن می سوزد، تازه از این که پیش محمد مانده بودم بینهایت راضی هم بودم....
ادامه نوشته

خدایا چرا من؟؟؟؟

قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد‎....

ادامه نوشته

اولین شانس

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.  من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، ....

ادامه نوشته

دالان بهشت ( قسمت چهارم )

همان وقت ها بود كه برای اولین بار ثریا و جواد را دیدم. مدتی بود حرف های محمد و امیر و تعریف هایی كه از خاطراتشان با جواد و گردش های مشتركشان می كردند و مقید بودن هر دوشان به این كه در هر شرایطی هفته ای یك بار با هم كوه بروند كنجكاوم كرده بود كه آن ها را ببینم....
ادامه نوشته

انتخابات ( داستان طنز )

 

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و  

ادامه نوشته

طناب یا خدا؟

کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز .....
ادامه نوشته

باشگاه بدنسازی ابرام سرشانه

اگر اندازه دور بازوی شما ، برابر با اندازه دور ران پای مورچه است ...
اگر آنقدر لاغر و سبکید که بادهای پاییزی به راحتی ، قادر به معلق کردن شما در هوا می باشند ...
اگر هرکس که شما را از بغل نگاه می کند ، با مانیتور LCD اشتباهتان می گیرد ...
ادامه نوشته

دالان بهشت ( قسمت سوم )

بالاخره ظهر شد و مطمئن شدم نه محترم خانم خیال آمدن دارد، نه زری. توی دلم هی به زری بد و بیراه می گفتم که هر روز تا این موقع لا اقل دوبار به من سر می زد و امروز که آمدنش این قدر مهم است معلوم نیست چه غلطی می کند! .....
ادامه نوشته

دانشگاه ( داستان )

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز، در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند....

ادامه نوشته

دالان بهشت ( قسمت دوم )

صدای مادربزرگم که با غر غر داشت دست و پایش را آب می کشید از توی حیاط می آمد که: «هزار بار گفتم این کتری منو دست نزنین، بابا این کتری مال وضوی منه، مگه حریف شدم؟! والله من که نفهمیدم تو این خونه به چه زبونی باید حرف زد!» مادرم جواب داد:.....
ادامه نوشته

دروغگوی حرفه ای ( داستان طنز)

افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن....
ادامه نوشته

دالان بهشت ( قسمت اول)

از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم....
ادامه نوشته

استاد ( داستان طنز)

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین
و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ...
ادامه نوشته

حکایت های عبید زاکانی

حکایت های عبید زاکانی....
ادامه نوشته

قطعه گمشده(داستان طنز)

با ابراز شرمندگی از مرحوم شل سیلور استاین عزیز به خاطر تحریف داستانش.

ادامه نوشته

داستان های کوتاه کوتاه کوتاه

از سری داستان های کوتاه ...
ادامه نوشته

نیمه شرافتمندانه زندگی(داستان کوتاه)

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم....
ادامه نوشته