داستان های کوتاه کوتاه کوتاه
طلا
مستر آنیتون پیرمرد ثروتمندی بود که در اواخر عمرش تمام ثروت خود را تبدیل به طلاو جواهر کرده و همه را در جایی پنهان کرده بود. فرزندانش هم آرزو می کردند که پدرشان زودتر بمیرد و صاحب ارث او شوند. وقتی مستر آنیتون بیمار شد فرزندانش شاد بودند. اما بیماری پیرمرد چیزی نبود جز آلزایمر. مستر آنیتون تا دم مرگ یادش نیامد که طلاها را کجا پنهان کرده است.
نقاشی
خانم معلم رو به شاگردان کلاس اول کرد و گفت: خوب بچه ها هر کسی آخرین صحنه ای را که دیشب در منزل دیده نقاشی کند. یک ساعت بعد خانم دیویس مشغول نمره دادن به نقاشی بچه ها شد. ناگهان با تعجب به یکی از بچه ها خیره شد و گفت: ببینم مارک تو مطمئنی این صحنه را در خانه دیدی؟ مارک هفت ساله قسم خورد که دیده. دو ساعت بعد ماموران پلیس جنازه یکی از همدستان پدر مارک را که هفته پیش با هم یک جواهر فروشی را خالی کرده بودند از داخل باغچه خانه بیرون کشید.
آرزوهای بزرگ
سامرا گوشه اتاق کز کرده بود و به لباسی که صبح خریده بود تا در مراسم خواستگاری اش آن را بپوشد نگاه می کرد. مادرش وارد اتاق شد و با خنده گفت: دخترم حالا که راجی یک شغل پیدا کرده و پدرت هم سر قولش که ازدواج شما دو تا بود مانده به جای اینکه خوشحال باشی ناراحتی؟ بلند شو الان خواستگارت با خانواده اش می آید. سامرا همان طور که لباس نو را می پوشید به وعده ای که به نامزدش داده بود فکر می کرد: من حاضرم با تو داخل یک کلبه وسط بیابان زندگی کنم. و حالا راجی به عنوان سوزنبان در راه آهن استخدام شده بود و قرار بود سامرا بعد از ازدواج با او در کلبه ای کوچک که در وسط بیابان به راجی داده بودند زندگی کند.
نقشه
نقشه آقای اونیل حرف نداشت.در حقیقت او با یک تیر دو نشان می زد. با آتش زدن انبار پوشاک خود هم می توانست از دست لباس های زمستانی که باید آنها را چند ماه نگه می داشت تا در زمستان دیگر بفروشد خلاص می شد و هم اینکه به جای ۴۰۰ دلار جنسی که داشت صحنه آتش سوزی را طوری جلوه می داد که انگار یک میلیون دلار جنس سوخته. وقتی کارگران رفتند انبار را آتش زد و بلافاصله خود را به خانه رساند. سپس با خیال راحت کارت بیمه آتش سوزی را پیدا کرد تا فردا خیالش راحت باشد که .... همین که چشمش به تاریخ بیمه افتاد قلبش از کار ایستاد. تاریخ بیمه آتش سوزی دیروز به پایان رسیده بود.
دیوید خرسه
یک عمر بچه های محل به او می گفتند دیوید خرسه و او هم مثل همیشه آنها را کتک می زد چون زور زیادی داشت. هفته ای نبود که یکی از بچه های محل بخاطر گفتن دیوید خرسه کتک نخورد. اما.... در همین فکر ها بود که صاحب رستوران صدایش کرد و گفت: زودباش دیوید مشتری ها دارن می آیند. زودتر اون لباس خرس رو تنت کن و جلوی رستوران بایست.
کلاغ
مردی ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی لبه پنجره نشست. . پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پيرمرد برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ. پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم که ۳ سال دارد روی مبل نشسته است. هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب ميدادم و به هیچ وجه عصبانی نميشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پيدا ميکردم.