دالان بهشت ( قسمت هشتم )
صدای شاد و شنگول امیر از پایین آمد که سر به سر مادر می گذاشت. یعنی محمد هم برگشته بود؟! مغزم کار نمی کرد. بلاتکلیف و منتظر، با حوله لب تخت نشستم. صدای امیر که آواز خوان از پله ها بالا می آمد، نزدیک می شد.....
ادامه نوشته
+ نوشته شده در ساعت توسط نوشته شده توسط ریحانه
|