شخصی ادعای خدایی کرد. او را پیش خلیفه بردند. به او گفتند: پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری کرد او را بکشتند. گفت: خوب کاری کردند. زیرا من او را نفرستاده بودم.


سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادمجان بورانی پیش آوردند. خوشش آمد. گفت: بادمجان طعامی است خوش. ندیم در مدح بادمجان شعری سرود. سلطان محمود به قدری خورد تا سیر شد.چون سیر شد گفت: بادمجان چیز مضری است. ندیم باز در مضرات بادمجان شعر سرود. سلطان گفت: ای مردک، همین الان در مدح بادمجان می سرودی.  ندیم گفت: من ندیم توام نه بادمجان. مرا چیزی باید گفت که تو خوش آید نه بادمجان را.


شخصی ادعای پیامبری کرد. او را پیش مامون خلیفه بردند. مامون گفت: این مرد از گرسنگی مغزش خشک شده است. او را در مطبخ برده و جامه و جای خوابی برایش مهیا سازید و هر روز شربت های معطر  و طعام های خوش دهید تا مغزش سلامت یابد.

 مردک مدتی در این نعمت در آشپزخانه بماند. روزی مامون گفت او را پیش من آورید. وقتی آمد ، مامون پرسید: همچنان جبرئیل پیش تو می آید؟ گفت آری. مامون پرسید چه می گوید: گفت: جبرئیل می گوید که جای نیکی که به دست تو افتاده است را از دست مده .هرگز هیچ پیغمبری را این نعمت و آسایش دست نداد. هرگز از اینجا بیرون نرو.


درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. دخترکی در خانه بود. گفت نیست.گفت: پاره ای نمک. دخر گفت نیست. درویش گفت: کوزه آبی بده. دخترک گفت نیست.گفت: چوبی، هیمه ای به من ده. باز دختر گفت نیست. درویش گفت: مادرت کجاست؟  دختر گفت: برای تسلیت خویشاوندان رفته است. درویش گفت: چنین که من حال خانه شما می بینم، ده خویشاوند دیگر می باید که برای تسلیت شما آیند.

 


مردی تبری داشت و هر شب آن را در مخزن می گذاشت و در را محکم می بست. زنش پرسید: آخر تبر را چرا در مخزن می گذاری؟ گفت: برای اینکه گربه آن را نبرد. زن گفت: گربه تبر را به چه کار می خواهد؟ مرد پاسخ داد: تکه ای گوشت که به یک جو نمی ارزد می برد، آن وقت تبری که به ده دینار خریده ام رها خواهد کرد؟


دهقانی در اصفهان به در خانه خواجه بهاءالدین صاحب دیوان رفت. به ندیم گفت: به خواجه بگو خدا بیرون نشسته و با تو کار دارد. ندیم به خواجه بگفت. خواجه بیرون آمد و گفت: تو خدایی؟ گفت: آری. من پیش از این ده خدا، باغ خدا و خانه خدا بودم. نواب تو ده، باغ و خانه را از من به زور گرفتند.حالا فقط خدا ماند.


مردی در باغ خود می رفت. دزدی را دید که کوله باری از پیاز بر دوش دارد.گفت: در این باغ چه می کنی؟ دزد گفت: بر راهی می گذشتم ناگهان باد مرا در این باغ انداخت.  مرد گفت: پس چرا پیاز ها را کندی؟ دزد گفت: باد مرا هل می داد  و من پیاز ها را می گرفتم تا نیفتم و آنها هم از زمین کنده شدند. مرد گفت: این هم قبول،  ولی چه کسی جمع کرد و در کوله بار تو گذاشت: دزد گفت: والله من هم در همین فکر بودم که تو آمدی.


شخصی ادعای پیامبری کرد. او را پیش خلیفه بردند. خلیفه پرسید که معجزه ات چیست: گفت: معجزه ام این است که می توانم فکر همه شما را بخوانم. و دلیل اثبات معجزه ام هم این است که الان همه در دل می گویید که من دروغ می گویم.

 


بازرگانی را زنی خوش صورت بود که زهره نام داشت. روزی بازرگان عزم سفر کرد. برای زنش جامه ای سفید تهیه کرد و کاسه ای نیل به دست ندیم داد  و گفت: هرگاه این زن حرکتی ناشایست انجام داد، یک انگشت نیل بر جامه او زن تا وقتی من برگشتم و تو نبودی، موضوع برایم روشن شود و به سفر رفت.

پس از مدتی خواجه به ندیم نامه ای نوشت  و گفت:

چیزی نکند زهره که ننگی باشد                                           بر جامه او ز نیل رنگی باشد

 

ندیم هم در جواب نامه نوشت:

گر آمدن خواجه درنگی باشد                                               چون باز آید، زهره پلنگی باشد

 


ترکمانی با کسی دعوایی داشت. خمره کوچکی پر از گچ کرد و مقداری روغن بر سر آن ریخت.  و برای رشوه پیش قاضی برد. قاضی گرفت و حق را به ترکمان داد و نوشته ای  را به حقانیت ترکمان نوشت. بعد از یک هفته، قضیه روغن معلوم شد.قاضی ترکمان را بخواست و به او گفت که نامه را اشتباه نوشته است. آن را بیاور تا اصلاح کنم. ترکمان در جواب گفت: در نامه من هیچ اشتباهی نیست. اگر اشتباهی باشد، در آن خمره روغن است.


مردی زنی زشت رو داشت. روزی در مجلس نشسته بود. غلامش دوان دوان آمد و گفت: ای خواجه، خاتون به خانه فرود آمد. خواجه گفت: ای کاش خانه به خاتون فرود می آمد.


شخصی مهمانی را در زیر زمین خانه خوابانید. نیمه شب صدای خنده مهمان را در بالای خانه شنید. پرسید: در آنجا چه می کنی؟ مهمان گفت: در خواب غلتیده ام. مرد گفت: مردم از بالا به پایین می غلتند تو از پایین به بالا؟ مهمان گفت: من هم به همین می خندم.

 


درویشی گیوه در پا نماز می خواند. دزدی طمع در گیوه او کرد. به درویش گفت: با گیوه نماز درست نباشد. درویش فهمید که دزد قصدی دارد. گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد.


خواجه ای بد شکل ، نایبی بد شکل تر از خود داشت. روزی آینه داری  آینه به دست نایب داد. نایب در آینه نگاه کرد و گفت: سبحان الله، بسی تقصیری در آفرینش ما رفته است.

خواجه گفت: لفظ جمع مگوی. بگو در آفرینش من رفته است. نایب  آینه را به دست خواجه داد و گفت: خواجه اگر باور نمی کنی، تو نیز در آینه نگاه کن.


زنی که دو شوهر قبلی اش مرده بودند، بالای سر شوهر سومش که رو به مرگ بود نشسته بود و گریه می کرد.گفت: ای خواجه، به کجا می روی و مرا به که می سپاری؟ خواجه گفت: به شوهر چهارم