حالمان بد نیست...
حالمان بد نيست كم غم مي خوريم كم كه نه هر روز كم كم مي خوريم
آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم كجا رفتم به خواب از چه بيدارم نكردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نا مردمي پشتم شكست
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم خوب اگر اين است من بد مي شوم
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو مي كنم هر چه در دل داشتم رو مي كنم
درد مي بارد چو لب تر مي كنم طالعم شوم است باور مي كنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام راه دريا را چرا گم كرده ام؟
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمي گويم كه خاموشم مكن من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش من نمي گويم مرا غمخوار باش
خسته ام از قصه هاي شومتان خسته از همدردي مسمومتان
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ كس از حال ما پرسيد؟نه! هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه!
هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم