هر شب که فرصت می کنم جویای حالش می شوم

از خویش بیخود گشته و مست خیالش می شوم

در آسمان آرزو هر دم صدایش می کنم

چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم

در هر شب تاریک من بدر است ماه صورتش

از شرم این دیدار نو من هم هلاکش می شوم

جاری است اشک از دیدگان هر آن که یادش می کنم

مقبول درگاهش شوم اشک زلالش می کنم

سرگشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم

در هر دل شیدا دلی خط است و خالش می شوم

جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم

با این دل سودایی ام رنج و ملالش می شوم

تاریکی و ظلمت گذشت خورشید از نو در کشید

انگار خواب است این که من غرق وصالش می شوم.