شب نیست که آهم به ثریا نرسد

از چشم ترم آب به دريا نرسد

ميميرم از اين غصه که آيا روزي

ديدار به ديدار رسد يا نرسد


بر دامن تو دست نیازم بادا

پیوسته غم تو دلنوازم بادا

همواره خیالت که در آغوش من است

آگه زمن و سوز و گدازم بادا


جان غمگين،تن سوزان،دل شيدا دارم 

آنچه شايسته عشق است مهيا دارم

سوزدل،خون جگر،آتش غم،درد فراق

 چه بلاها که زعشقت من تنها دارم


 کاش در سينه مرا اين دل ديوانه نبود 

 يا اگر بود اسير غم جانانه نبود

رخ گل مایه سودا و گرفتاری شد

ورنه مرغ دل مارا هوس دانه نبود.


سال ها پرسيدم از خود کيستم؟

 آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟

دیدمش امروز و دانستم کنون

او به جز من من به جز او نیستم


گر زبي صبري بگويم راز دل با سنگ و روي 

روي را تن آب گردد،سنگ را دل خون  شود

هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود

قطره ها گردد ز راه دیدگان بیرون شود


امشب دلم از آمدنت سرشار است

فانوس به دست کوچه ديدار است

آنگونه تو را در انتظارم که اگر

اين چشم بخوابد آن يکي بيدار است


شرابي از لبت در جام کردي

مرا با بوسه شيرين کام کردي

دلم آهوي وحشي بود و او را

ندانم با چه افسون رام کردي

ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود

در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود

من عاشق واو زعشق من بی خـبر است

ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود


بیهوده در اضطراب ماندیم همه

در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه


دلبرم اندر خيالم خود نمايي ميكند

در فراقش اي دل من بينوايي ميكند

او برفت و پشت پا زد بر دل و دنياي من

كار دل را بين كه بهرش بيقراري ميكند


کم نامه‌ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می‌شوم در این تنهایی

لطفاً کمی آغوش برایم بفرست


چشم مست تو عجب جلوه گه بیداد است

خم ابروی تو سرمشق کدام استاد است؟

خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود،

صید را زنده گرفتن هنر صیاد است